آویسا گلمآویسا گلم، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 10 روز سن داره
علی جونمعلی جونم، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 22 روز سن داره

گلکانم، آویسا و علی

شنبه12دی94(اندراحوالات آخر هفته)

1394/10/12 9:46
نویسنده : مامان نسرین
287 بازدید
اشتراک گذاری

                                             niniweblog.com  

آخر هفته پیش گلستانی بود برای خودش. آلودگی هوا و سرفه های علی، کار اداره و تعطیلی مهد و غرغرهای عوامل مهد به خاطر حفظ کردن جبهه  اداره و از طرفی دیگه دندان های آسیاب علی که دراین گیرودار در حال جلوس کردن بودن و ایشان هم بسان کوالا و چون چسب رازی به آغوش بنده چسبیده بودند.

کماکان و هنوز نیز درگیرن و امروز صبح نیز به زور از بنده رها شدند.

                                  niniweblog.com

روز چهارشنبه به خاطر آلودگی مهدها رو تعطیل کردند و مهد ما از آنجا که با برنامه اداره تنظیم می شوند شیفتی شدند. هر چند غرش رو سرما می زنن. بماند... چه کنم نمی توانستم مرخصی بگیرم  و از طرفی جایی نداشتم بچه ها رو اونجا بزارم...بگذریم...

علی کوچولو تا تونست بیقراری کرد و مجبور شدم وسط ساعت برم مهد و اونجا بخوابونمش ولی تا خوابید یه سروصدایی تو مهد بلند شد و از خواب پرید. فیلمی بود برای خودش...بعدش با تماس های مکرر بنده با عوامل فهمیدم ساعت 11 خوابیدن و وقتی بیدار شدن رفتم تحویل گرفتمشون و رفتیم خانه. البته در این بین باران که نه برف های ریز بارید و اندکی هوا از حالت ناسالم بودنش خارج شد.

                                    niniweblog.com

الان دو هفته ای ست که به خاطر پسرکمان شب ها خواب راحت ندارم. تا بوده به خاطر سرفه هاش 1تا 3 هر شب بیدار بودم و آخر هفته پیش به خاطر دندوناش. این چند شبی هم فقط رو پای من می خوابید و تا میزاشتمش پایین گریه می کرد و رو پا بابا رضا هم اصلاً نمی خوابید به قول بابا رضا انگاری پاش خار داره.

                                         niniweblog.com

در این بین هم دوستی خاله خرسه آویسا خانوم هم بود که در اوج بیقراری پسرک میرفت بغلش می کرد و مثل چی می چلاند و ما هم با هر زبانی سخن راندیم تأثیری رو مجموعه نداشت.

بابا رضا از حیات خلوت کامیون اسباب بازی رو اورد پایین که بلکه پسرک از ما دست بشوید ولیکن آن خود ماجرایی شد کشان کشان بین خواهری و برادری و ما حاضر شدیم پسرک بسان کوالا به ما بچسبد ولی سر کامیون بکش بکش ننمایند چون کلاً اعصابی برایمان نمانده بود و کل آخر هفته با سردرد میگرنی دست به گریبان بودیم همی.

علی کوچولوی ما انگار کمر بسته تا تمام مریضی ها رو به تنهایی بگیره و از قلم چیزی نیافته.آخر هفته هم چشمانش قی کردند و دکتر گفت چیزی نیست و فقط دستان آلوده بهش خورده و خلاصه قطره ای دادند و ما کلاً مشغول بودیم.

                                            niniweblog.com

از همه این ناراحتی ها و مریضی ها بگذریم پسرک ما هر روز به دامنه لغات شان افزوده میشه.جدیداً هم آب بازی، نه،دو، دد(درد) به کلماتش اضافه شده. با یه نازی میاد جلوی باباش و دستش رو می گیره طرفش و میگه: اوف.دد اوف. بعد دستش رو بوس می کنه و منتظر  می مونه باباش بوسش کنه.

                                          niniweblog.com

پنج شنبه ای دایی جان بهزاد اومد یه سر خونه مون. و اول علی با تعجب نگاش می کرد و تو ذهنش همش آنالیز می کرد. تا اینکه بعد گذشت زمانی شناختش و لبش از هم واشد.

روز جمعه ای هم رفتیم خونه باباجون و علی آقا کلی با باباجونش بازی کرد. دخترعمه غزاله هم با پشتی براش سرسره درست کرد و می گفت یک دو.  علی هم دنباش می گفت:دو و سر می خورد.

اینم از اتفاقات آخر هفته مون که مثل نوار قلب می مونه خندونک

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)